دل از چه می گردی بی پروا
سر به تن نداری و نمی ترسی
چشم بر دل نداری نمی بینی
اینجا دل میفروشند به روز
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی
با سکوت فریاد دنیا را شکستم
طوفانی شد که خود نیز شکستم
نمی ترسم از دنیای تنهایی
خدا ای دارم تنهای مطلق
تنها امید دل طوفانی ماست
تنها راه نجات از دنیاست
خدا
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی
دل از چه می گردی بی پروا
سر به تن نداری و نمی ترسی
چشم بر دل نداری نمی بینی
اینجا دل میفروشند به روز
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی
بهار می آید
بهار می رود
تابستان. پاییز و زمستان
باز بهار
و من کجای دنیا هستم
هنوز سر گشته دنیا
تنها باید گذشت
از روزگار باید گذشت
نگذشتیم و روزگار ازما گذشت
شدیم قربانی دنیایی فانی
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی
زندگی در پیچ و خم روزگار می گذرد
ما هم در پیچ خمش آبدیده شویم
چه گران می شود این زندگی بر ما
نیاموختیم زندگی ولی آبدیده شدیم
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی
تکیه بر دیوار زده بود
انگار منتظر بود
سر بالا گرفت رفت
چند سال گذشت باز. همانجا بود
سر بالا گرفته بود و منتظر
شاید منتظر معجزه از خدا بود
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی
گشتم حیران دنیا
آه و افسوس این دنیا
خدا کجایی کجایی
غم شده هم سفره یه من
خدایا کجایی کجایی
میدانم کفر گفتم
تو بودی. من نبودم
لحظه از دنیا جدا نبودم
برچسب:
نویسنده: یوسف کمالی